ماهتيسا .....






آسمون


ماهتیسا در گویش مازندرانی یعنی ماه تنها.ماهتیسای من منتظر است تا 313 ستاره اش را پیداکند تا دیگر یک ماه تنها نباشد ...برای او و به یاد او مینویسم باشد که مقبول یار افتد

صفحه نخست
تماس با نویسنده
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

نویسندگان وبلاگ
آسمون


آرشیو وبلاگ
دی ۸٩
آبان ۸٩
امرداد ۸٩
خرداد ۸٩
دی ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
دی ۸٧
آذر ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦


لینک دوستان
بغض های نترکیده
پایگاه اطلاع رسانی دفتر مقام معظم رهبری
خط قرمزها
رسم انتظار
واگويه
سایت اهدا عضو
غبار روبی
آی سودا
زمزم دل
گاه نوشته های یک رهرو
پوتین های خاکی
درويش پا برهنه
عطر سیب
مفرد مذکر غائب
سيرابترين باديه عشق
عطر یاس
عرفان
یه مدیونه امام رضا
فلورانس مهربون
یک پارچ آب خنک !
سامی دخت
ماورای سکوت
مهدويت در اهل سنت
لافکادیو
مرکز اطلاع رسانی امام مهدی
اخبار مهدوی
سیب گلاب
کفش ؟!
مشکات نور
بدایه

آمار و خروجی
  RSS 2.0  


لوگوی دوستان


كد آهنگ

كد موسيقی

   

باران که نمی آید .....

"بسم رب المهدی"

 

باران که نمی آید ...میگویند روزه بگیرید ،پاهارا برهنه کنید ، فرزندان شیر خوار را از مادرانشان و حیوانات را از صاحبانشان جدا کنید تا بی تاب شوند ......مضطر که شدید اواره ی بیابان شوید و آنگاه نماز باران بخوانید ....باران خواهد بارید .

.

سالهاست آوره ی بیابانیم ......سالهاست مضطریم و بی تاب .....سالهاست میگرییم از یتمیمی .....سالهاست بغض هایمان را نگه داشتیم که بابای مهربانمان بیاید ....

تو بگو ، حضرت ِ مهر ، حضرت ِ عشق ، ای حضرت ِ باران

این باران ِ تو کی برا ما بیابان گردهای ِ مضطر  باریدن خواهد گرفت ؟

 


نوشته ی آسمون در ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ در ۱۳۸٩/۱٠/۳

گل نرگس

"بسم رب المهدی " 

از همان اول هم که از دور دیدمش و چشمانم برق زد،  برای آن نرگسی بود که میان دستانش بود .

با عجله خودم را رساندم .....گفتم  : آقا یه بسته نرگس بدید .

برایش انگار کمی عجیب بود

گفت :خانوم نرگس یه کم گرونه  ، رز هست 1000 تومن، مریم هست 500 تومن .

هنوز چشمانم به نرگس ها بود ،  گفتم نه از همون نرگس میخوام .....

گفتم تعدادش کمه ولی گرون تره ها .

گفتم اشکال نداره اقا، همون نرگس رو بدید .....

پول رو دادم و اومدم .و با یه نفس عمیق مشامم رو پر کردم از نرگس

تو دلم گفتم ....نرگس یه چیزه دیگه اس ....به هر قیمتی باشه می ارزه ...چون با اسم تو گره خورده  ، گل  ِ نرگس

راستی .....

میبینی آقا ؟ اونقدر نیومدی که  دلتنگیم داره نرگس پرستم میکنه  ...نمی آیی ؟

 


نوشته ی آسمون در ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸٩/۸/٤

اقا چه حالی داره وقتی ....

 

این همه تزئین خیابونا ....چراغونی مغازه ها و مسجدها ....بی نظیره .....برای هیچ روزی مردم انقدر خیابونها رو تزئین نمیکنند و شیرینی و نقل پخش نمیکنن....همه چی خوب بنظر میرسه

همه اینها خوبه هاااااا...نه، اصلا عالیه

اما !

گاهی باخودم فکر میکنم ......

اقا چه حالی داره وقتی میبینه  اینهمه دوستش داریم ولی .....پای کار که میرسه یا لنگ میزنیم یا کلا دور میزنیم میریم یه طرف دیگه .....

واسه اینه که هر نیمه شعبان دلم یه جورایی میگیره .....

اقا اینهمه عاشق داری ...ولی دنبال سرباز میگردی !

دل اقا هم میگیره نیمه شعبان ها نه ؟

.

یک عمر تو زخمهای مارا بستی،

هرروز کشیدی به سر ما دستی،

شعبان که به نیمه میرسد آقاجان،

ما تازه به یادمان می آید هستی

 


نوشته ی آسمون در ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸٩/٥/٥

وقتی اقا نیست میخوام صد سال پست هام عنوان نداشته باشه !

"بسم رب المهدی "

داشتم دوباره صوت " ایت الله ناصری "در مورد نزدیک بودن ظهور رو گوش میدادم :

ایت الله ناصری بعد از اون نقل قول گفتند :

عرضه متوقف بر تقاضاس .....

تقاضا کنید تا خدا بده .....

یه لحظه یادم اومد به تبلیغاتی که برای زیادتر شدن ِتقاضا ی یک کالا  میکنیم ....

تشبیه مناسبی نیست .....

اما چقدر تبلیغ کردیم برای ایجاد تقاضا ی ظهور توی مردم ؟

چقدر واقعا برا خودمون جا انداختیم  که ظهور تنها راه نجاتمونه ؟

جدا ً کجای کاریم  .........

آقا که اومد به فرض بودنمون و و پشت سر  ِ آقا بودنمون (انشالله )

مایی که توی کارای خودمون لنگ میزنیم ، توی اون سیستم پیچیده ی اقا ... قراره کجای کارو بگیریم ؟

شایدم تازه اقا باید بشینه فلسفه اینکه چرا نماز صبح 2 رکعته رو برامون توضیح بده ؟ یا  تازه بشینه شبهات ذهنی مون که همین الانم میتونیم از اخوند محله مون بپرسیم رو پاسخ بده .....تازه اینا در صورتیه که اون موقع هم مثل الان جلو ولی مون قد علم نکنیم و در برابر هر کاری که حکمتش رو عقل کوچیکمون نفهمید توضیح بخوایم ....نمیدونم !

 

پ.ن : دلم از خودم و کم کاری هام گرفته بود ...به کسی اگر برخورد .....ببخشید!


نوشته ی آسمون در ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸٩/۳/۱٥

 

بسم رب الحسین

نامه نوشتند .....در خواست امدنت را کردند ......التماس کردند  .....پای همه ی التماس ها یشان  راهخم حتی امضا کردند ! به نشان پایداری .....

شکم هایشان ولی ،چون مالامال از حرام بود ...گوشهایشان کر شده بود ......صدای حسین را نشنیدند ....نه میان ان همه هلهله ....که میان همه ی انچه از حرام جانشان را فرا گرفته بود .....

ندبه میخوانیم .....ضجه میزنیم گاهی ......گلایه میکنیم از نیامدنت ....مینویسیم حتی .....

آقای خوبم ،

تو اگر شکم های پر از حراممان را میبینی

به کوفه ی ما نیا !!!!

 


نوشته ی آسمون در ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ در ۱۳۸۸/۱٠/٦

ما باید بریم ......

بسم الله .

سلام متن زیر رو یکی از دوستان کامنت گذاشته بودند ......خیلی خیلی به دلم نشست ..خیلی حرفای نگفته توشه .گذاشتم اینجا تا همه ببینند هم با چشم سر هم با  دل

آقا نمیاد. ما باید بریم.
باید بالا بریم از نفسمون بالا بریم .اونقدر بالا بریم که تازه برسیم به بت هایی که برای خودمون ساختیم. تازه ببینیمشون ....  تازه بشناسیمشون ..... بعد بخوایم بشکنیمشون .....  
ولی با چی ؟
با تبر ...  
ولی تبر نداریم...
دست جومونگه  
اون تبر من و تو رو گرفته تا ما نتونیم بتامونو بشکنیم.
آقا نمیاد... آقا چرا باید بیاد....   آقا تنهاست.....
ولی جومونگ تنها نیست.... جومونگ من و تو رو داره..... آقا کی رو داره.....؟
اقا نمیاد..... ما باید بریم......  
ولی.....    اگه برم.......    جومونگو چی کار کنم..... ؟؟؟.؟
آقا نمیاد......    ما باید بریم.....


نوشته ی آسمون در ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ در ۱۳۸۸/٦/٢٦

 

بسم الله

سلام آقا .حال و احوالتان خوب است ؟

 راستش چند روز پیش که با دوستان باهم حرف میزدیم قرار شد که من برایتان نامه ای بنویسم .....میخواستم بگویم که وقتی میخواهید بیایید یکوقت  زمستان نباشد ..آخر اینجا هوا خیلی سرد است ....مخصوصا صبح هایش انوقت ما نمیتوانیم کمک تان کنیم  تابستان هارا هم که خودتان میدانید چقدر گرم است ؟ اگر هم بتوانیم بیرون بیایم به دو ساعت نکشیده گرما زده میشویم .....اخر اینجا خیلی هوا گرم است ....میماند بهار و هوای خواب اور بهاری  و  پاییز با آن باد و طوفان های گاه و بی گاهش .

با دوستان که صحبت کردیم قرار شد که شما بهاربیایید  البته به استثنای 13 روز اول بهار ....میدانید که عید است و مسافرت و دید و بازدید و ...!

راستی وقتی امدید یادتان باشد که اینجا روزهای فرد جومونگ میگذارد وو هر شب ساعت١١هم رستگاران دارد....ببخشید آقا ولی برای این زمان ها برنامه نگذارید ..........البته هرجور خودتان صلاح میدانید !

همه گفتند که به شما بگویم : آقا ما خیلی خیلی منتظرتان هستیم. هر روز منتظریم شما بیایید ....هرسال هم برای تولدتان جشن میگیریم و شیرینی و شربت میدهیم و میخوریم که شما خوشحال بشوید ....پس چرا نمی آیید؟  

خلاصه اینکه ما همیشه اماده ایم فقط همان چند ماه و چند شب که فیلم دارد  را نمیتوانیم بیاییم ......راستی میشود شما و خدایتان بروید و بجنگید و بعد ما بیاییم ؟!

"فأذهب انت و ربک فقاتلا إنا ههنا قاعدون"


نوشته ی آسمون در ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸۸/٥/٢۱

خجالت چشمانم

بسم الله .

خجالت چشمانِ خشکِ عصر های جمعه ام را دوست دارم باور کنی...آقای خوبم  .....

نکند یک وقت بگذاری مرا در جُرگه ی کسانی که فقط تو یادشان میکنی و "هُم

 فی غفله مُعرضون" !

یادت میکنم ....حتی به بهانه ی حساب کشی از چشمانی که گاهی یادشان میرورد برای تو بارانی شوند.!!


نوشته ی آسمون در ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ در ۱۳۸۸/٤/٢۳

عید قربان !

بسم الله

سلام مهربانم .

انگار خیلی وقت است که با من قهری ها ....چیزی  را هم دنبالم نفرستادی که به بهانه اش صدایات کنم .

نه سختی و رنجی نه بلای و نه .....

خیلی خب آقا جان،

اسماعیلم را قربانی میکنم ......تا دوباره بیابم تو را ...

این که قهر کردن ندارد !


نوشته ی آسمون در ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ در ۱۳۸۸/۳/۱

شرمم میشود ........

سلام آقا

توقع جواب سلام ات را ندارم آقا......امروز در فکر غزه بودم ....در فکر شهر آرام خودمان و بمب هایی که مثل نقل بر سر برادران و خواهرانم میریزد .....به فکر کلاس درس خودمان و خرابه هایی که  روزی کلاس درس  برادران و خواهر هایم بود .....

در دلم گفتم خدا کند که بیایی........

 ولی اینبار با شرم گفتم ....خودت میدانی آقا که شرمم میشود ازینکه انقدر بی عرضه شده ایم که خودمان هم نمیتوانیم از پس خودمان بر اییم ...شرمم میشود ازینکه انقدر بی غیرت شده ایم که قرار است بکشند مارا و ما اینجا بنشینیم و از شما کمک بخواهیم ....بگذار اینطور بگویم ...اینروز ها شرمم میشود بگویم اللهم عجل لولیک الفرج ....

.و انگاربرایم روشن میشود که هنوز مانده تا 313 ستاره پیدا شود ......همه این جملات  تلخ تر از شوکران را گفتم تا بگویم اقا نمی گویم تو بیا و درستش کن ...نه !فقط نگاهی به دل هایمان بینداز!

.

.

بعد نوشت :

راستی آقا امروز "سینما سعدی "جشنواره کودک است .....فیلم جدیدش هم هنوز روی پرده است ......هرچه گشتم نه نشانی از محرم بود و نه غزه ...از معلم جغرافی مان پرسیدم جوابم را نداد .آقا تو بگو اینجا ایران است ؟!

 


نوشته ی آسمون در ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ در ۱۳۸٧/۱٠/٩